بهزاد خواجات من هستم
آن خانه را در کوچه ی سهیل هرگز ندیده ام
و سبیل زمینی به من نمی آید
تلفن را بردارم خرسی دیده اید
که شیشه ای عسل در دست دارد
و نمی داند چه گونه بازش کند .
شب ، سلطنت من است
و شال گردنم بیفتد
چه مردانی ، چه مردانی
به تجزیه ی گلویم غبطه می خورند
و حالا اعتراف می کنم
که من بودم کسی که نقطه ی جیم را گم کرد
و به آن دوربین فکسنی گفت :
تو عکست را بگیر
قاتل و مقتول
خامه ی سیاه این کیک را باور کنند یا نه
این حرف در سیطره ی جبریل است .
هی مرد !
آیا بینی تو افتاده در میان تغزل
یا این که غزل آمده از تو کتاب قرض بگیرد ؟
در هر حال
شاید این که نامه ها بروند
و آن همه حجله بمیرند
رک و راست من باشد
که در جنگ ها ، تمام جنگ ها
امیدهایش را آویزان کرد
بر یک وان سفید مجلل
و آخرین بار من بودم کسی که گفت :
" اصطبل ناموسی تان را
از دهان تو بیرون می کشم
ای دو خط مرد آمده بر در منزل
تا نامه ام را بدهی ! "
و سرانجام می گذرم
مثل نوری که یک روز صبح
بر همان قند شکنی که می دانم افتاد
و به درک که کسی ندیده باشد .
درست حدس زدید
خودم هستم .